خانه / سرگرمی / ضرب المثل های ایرانی با معنی و مفهوم آنها

ضرب المثل های ایرانی با معنی و مفهوم آنها

* آهنگری کاری ندارد، پهنش می­ کنی بیله، دمش را بکشی، میله

این مثل داستانی دارد؛ می­ گویند پیرزنی بود که جز پسر کوچکش، کسی را در این دنیا نداشت. فکر کرد که بهتر است پسرش را به کارگاه آهنگری ببرد و به استاد آهنگر بسپارد تا فن و حرفه آهنگری را یاد بگیرد و به نان و نوایی برسد.

پسرک دو روز به آهنگری رفت اما سختی کار از یک طرف و تنبلی از طرف دیگر، باعث شد استاد از دست او عصبانی شود و پسر تصمیم گرفت که دیگر به کارگاه آهنگری نرود. پیرزن روز سوم هر چه گفت: «بلند شو برو سر کار» به گوش پسر نرفت و گفت: «من دیگر آهنگری را یاد گرفته­ ام.» مادر او را بیدار کرد و گفت: «واقعاً یاد گرفته ­ای؟» پسر گفت: «بله» و کارها را برای مادرش توضیح داد. پیرزن بلند شد، با غرور به سراغ آهنگر رفت و گفت: «از امروز پسرم به این جا نمی ­آید. در فکر شاگرد دیگری باش.» آهنگر با تعجب پرسید: «چرا؟ چه شده؟»

پیرزن گفت: «هیچ، پسرم آهنگری را خوب یاد گرفته. آمدن و رفتنش فقط کفش و کلاه پاره کردن است و هیچ فایده ­ای ندارد.»

استاد آهنگر حیرت­زده پرسید: «چطور پسر شما دو روزه آهنگری را یاد گرفته است؟»

زن مغرور و خوشحال گفت: «او پسر باهوشی است. می ­گوید آهنگری کاری ندارد؛ آهن توی کوره می­ گذاری تا داغ شود و بعد او را پهن می­ کنی، بیل می­ شود. دمش را می­ کشی، میل می شود!»

استاد قاه قاه خندید و در حالی که از خنده به خود می­ پیچید، گفت: «راستی که عجب پسر باهوشی است. خودش که دو روزه آهنگری را یاد گرفته، هیچ؛ به مادرش هم یاد داده است.»

کاربرد:

۱- این مثل، به صورت تمسخر، در جواب کسانی گفته می ­شود که خود هیچ توانایی و استعدادی ندارند و با گفتن جمله­ هایی مثل «این که کاری ندارد» یا «هرکسی می ­تواند این کار را انجام دهد» هنر، فن و استادی عده ­ای را بی ارزش جلوه می ­دهند.

۲- هنچنین در مورد کسانی که حوصله تمرین کردن حرفه و هنری را ندارند و در خیال خود، کارها را آسان می­ پندارند، گفته می ­شود.

* ارزن عثمانی، خروس ایرانی

این مثل داستانی دارد؛ می­ گویند در زمان کریم ­خان ­زند، فرستاده ­ای از سوی پادشاه عثمانی به ایران آمد. عثمانی­ها سال­های سال –در زمان صفویه- با ایرانی­ها سرجنگ داشتند. فرستاده عثمانی آمده بود تا کریم­ خان زند را تهدید کند و قرارداد صلحی به نفع کشور خودش ببندد.

فرستاده عثمانی همراه خود کیسه­ ای ارزن آورده بود. وقتی به حضور کریم خان زند رسید، در کیسه ارزن را باز کرد و گفت: «سپاهیان عثمانی، مثل دانه ­های ارزن بی­ شمارند و در هر فرصتی به شما حمله خواهند کرد.»

کریم­ خان زند دستور داد خروسی بیاورند. خروس را کنار ارزن­ ها رها کردند. خروس با عجله مشغول برچیدن ارزن­ ها شد، کریم­ خان رو به فرستاده عثمانی کرد و گفت: «خروس ­های ایرانی هم به سرعت ارزن های عثمانی را می ­خورند.»

کاربرد:

هنگامی که کسی بخواهد از قدرت و توانایی خود حرف بزند و تصمیم داشته باشد با به رخ کشیدن قدرتش از طرف مقابل باج بگیرد، این مثل گفته می­ شود.

* اشتباه در کوزه عسل است

این مثل داستانی دارد؛ می­ گویند مردی سندی در دست داست که لازم بود به تأیید قاضی شهر برسد. از قضای روزگار، قاضی مرد طمعکاری بود و تا رشوه نمی­ گرفت، دست به هیچ کاری نمی­ زد. مرد بیچاره هرچه فکر کرد که چه چیزی را به عنوان رشوه به قاضی بدهد، هیچ چیز به فکرش نرسید. این بود که تصمیم گرفت با قاضی طمع کار مثل خود او با حیله و نیرنگ برخورد کند. او کوزه­ای برداشت و داخل آن را پر از گل و لای کرد و به اندازه یک بند انگشت، بالای کوزه عسل ریخت. سند و کوزه را برداشت و نزد قاضی شهر رفت. قاضی همین که کوزه عسل را دید، شادمانه سند را تأیید کرد و کارهای مرد به خوبی و به سرعت انجام گرفت. چند روزی گذشت و قاضی متوجه شد که کوزه پر از عسل نیست؛ به همین دلیل، کسی را به خانه مرد فرستاد و پیغام داد که: «سند را بیاور که در آن اشتباهی شده است.» مرد به فرستنده قاضی گفت سلام مرا برسان و بگو که اشتباه در سند نیست، در کوزه عسل است!»

کاربرد:

این مثل، با تمسخر به کسی گفته می ­شود که برای فریب دیگران برنامه­ ریزی کرده باشد و طبق حساب و کتاب و برنامه خود، کاری را انجام دهد که نتیجه کار، به ضرر خودش تمام شود و به قول معروف، رو دست بخورد و کارها طبق میل و خواسته ­اش پیش نرود.

* درختی را که در غیر فصل بار دهد، باید از ریشه درآورد

این مثل حکایتی دارد؛ می­ گویند در یکی از روزهای سرد و پر برف زمستان، باغبان پیری متوجه شد که درخت انجیر باغش میوه داده است. بسیار خوشحال شد و آن را به فال نیک گرفت. انجیرهای درخت را دست­چین کرد، در ظرفی ریخت و به عنوان پیشکش برای امیر برد. امیر که به قصد شکار از قصر خارج می­ شد، گفت که پیرمرد منتظر بماند تا او از شکار برگردد. اتفاقاً مدت شکار امیر به چند روز کشید. وقتی هم که امیر به قصر بازگشت، پیرمرد را فراموش کرده بود. از آن سو پیرمرد هم وقتی دیده بود که هیچ­کس کاری به او ندارد، اعتراض کرده بود؛ طوری که همه فکر کرده بودند، او دیوانه است و او را به تیمارستان برده بودند.

یک­سال گذشت. روزی امیر برای دیدار از دیوانگان، به تیمارستان رفت. پیرمرد را دید و گفت: «من تو را قبلاً دیده­ ام. که هستی؟» پیرمرد ماجرا را تعریف کرد. امیر ناراحت شد و گفت: «خسارت بسیار به تو رسیده است. به خزانه برو و هرچه می­ خواهی بردار و به خانه ­ات برو.» پیرمرد همراه با خزانه­ دار به خزانه امیر رفت. در آنجا نجّارها و بنّاها مشغول کار بودند. باغبان به سراغ آن­ ها رفت. از نجّار یک ارّه و از بنّا کمی آهک گرفت. بعد هم از کتابدار خزانه یک جلد قرآن طلب کرد. امیر با تعجب از او پرسید: «چرا چنین چیزهایی را انتخاب کرده­ ای؟»

باغبان گفت: «با این ارّه، آن درخت هرزه را می ­برم. این آهک را پای درخت می­ ریزیم تا ریشه­ اش بخشکد و دیگر میو­ه­ای ندهد. بچه­ هایم را هم به این قرآن قسم می­ دهم تا هرگز به طمع مال دنیا به کسی هدیه ­ای ندهند.»

کاربرد:

این مثل را به کسی می­ گویند که برای کسب سود بیشتر خوش خدمتی می­ کند؛ اما در پایان جز ضرر و دردسر چیز دیگری حاصلش نمی ­شود.

منبع: ک. فوت کوزه گری- مصطفی رحماندوست

درباره ی ashiyanak.com

مطلب پیشنهادی

دختری دوساله که شانه و لباس می خورد+ عکس

لیلی مولین دوساله دچار پیکا یا اختلال است. این بیماری باعث می‌شود انسان تمایل شدید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *